![]() |
![]() |
|
|
«آن عهد یاد باد که از بام و در مرا هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:19 توسط آوا |
|
|
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7:58 توسط آوا |
|
|
من و سفینه حافظ که جز در این دریا بضاعت سخن درفشان نمی بینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:19 توسط آوا |
|
|
عروسک شکسته دیگر هرگز آوازی نخواهد خواند. سکوت٬ فریاد اعتراض او به دنیای آدمهاست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:2 توسط آوا |
|
|
امروز باز دلم شکست. اما نه مثل همیشه. ریز شد، غبار شد، به باد رفت. برای همیشه. یاد این شعر مرحوم فریدون مشیری افتادم: آه ای دل غمگین، که به این روز فکندت؟ فریاد که از یاد برفت آن همه پندت ای مرغک سرگشته، کدامین هوس آموز بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟ ای آهوی تنهای گریزان پریشان خون می چکد از حلقه پیچان کمندت ای جام به هم ریخته، صد بار نگفتم با سنگدلان یار مشو می شکنندت؟ آه، ای دل آزرده، در این هستی کوتاه آتش به سرم می رود از آه بلندت جان در صدف شعر، گهر کردی و گفتی صاحبنظرانند، پشیزی بخرندت. ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند امروز ندانم که فروشند به چندت؟ جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی ارزان تر از این درس محبت ندهندت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط آوا |
|
|
گاهی وسط جاده زندگی می ایستی٬ دور و برت رو نگاه می کنی٬ پشت سرت رو می بینی و گیج و گیج تر می شی. نمی دونی از کجا اومدی٬ برای چی اومدی٬ قرار بوده کجا بری٬ تا اینجای راه رو چطور طی کردی؟؟
انگار از یه خواب هزار ساله بیدار شده باشی و ببینی هیچ چیز سر جاش نیست. هیچ دلیلی برای بودنت نداری و هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن راهی که معلوم نیست به کجا می رسه.. هر کاری که می خوای بکنی از خودت می پرسی آخرش که چی؟ جواب: هیچ... خوب پس چرا؟؟ نمی دونم. خوب پس بی خیال. لحظه ها رو می کشی... لحظه هایی که انگار مرتب کش میان٬ تمومی ندارن٬ مثل تار عنکبوت دورت پیچیدن و اسیرت کردن... این منم. گیج و گنگ. آهای... کسی اینجا نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:30 توسط آوا |
|
|
خسته ام. خیلی خسته. به اندازه عمر دنیا...
کاش سیب زهرآلود رو من به جای سفیدبرفی می خوردم. می خوابیدم. و هرگز هم هیچ شاهزاده ای هوس نمی کرد با بوسه ای بیدارم کنه. یه خواب عمیق٬ آرام٬ بی دغدغه٬ ابدی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:20 توسط آوا |
|
|
Il arrive que les natifs de la Vierge aient une légère tendance à s'excuser d'exister, comme s'ils ne trouvaient rien de sérieux pour s'expliquer la raison de leur naissance. Parfois, un point de vue un rien plus spirituel peu adoucir ce jugement. Il s'agit d'une philosophie, très astrologique il est vrai, qui dirait que si vous êtes ici parmi nous, c'est parce que le monde en a besoin. Une bonne journée pour méditer cela... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:0 توسط آوا |
|
|
بعضی دردها نگفتنی است.
گاهی نمی خواهی یا نباید به زبانشان بیاوری. گاهی می خواهی٬ اما نمی توانی٬ نمی شود. یعنی واژه ای پیدا نمی کنی برای بیانشان... کاش فرهنگستانی بود که به جای معادلسازی واژه هایی که هستند٬ زبان درد را می شناخت٬ زبان عشق را می ساخت٬ زبان دل را. شاید آن وقت حرف زدن هایمان رنگ دیگری به خود می گرفت٬ تجربه دیگری میشد٬ شاید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:12 توسط آوا |
|
|
Seuls les imbéciles ne changent pas d'avis تنها احمق ها هرگز نظرشان را عوض نمی کنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:16 توسط آوا |
|
|
Give me a reason to love you |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:9 توسط آوا |
|
|
!Y a une solution à tout برای همه چیز راه حلی وجود دارد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:8 توسط آوا |
|
|
Même quand nous sommes loins L’un de l’autre Tout nous unit… (Saint-Jean Perse) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:34 توسط آوا |
|
|
در دریای غم چشم هایش غرق شدم. کاش می شد حل شدن حبه قندی خرد شوری آب دریا را به شیرینی بدل کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:50 توسط آوا |
|
|
گاهی باید جلوی دلت را بگیری گاهی باید جلوی دلت بایستی محاکمه اش کنی محکومش کنی اعدامش کنی 1 2 3 آتش...
داغ بوسه تیر خلاص را بر شقیقه دلم می بینی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:26 توسط آوا |
|
|
آنچه از من گرفتی
آخرین فرصت دل مجروحم بود برای نزدیک شدن به آدم ها اعتماد کردن عاشق شدن... شب که بیاید می روم آرام چنان آرام گویی هرگز نبوده ام.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:53 توسط آوا |
|
|
یه جایی از کیوان شاهبداغی نامی خوندم :
او در نبسته است دیوار را تو گرد وجودت کشیده ای ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:53 توسط آوا |
|
|
می خواستم ترانه ای باشم که بچه های دبستانی از بر کنند دریا که می شنود توفانش را پشتش پنهان کند و برگ های علف نت های به هم خوردن شان را از روی صدای من بنویسند.
می خواستم ترانه یی باشم که چشمه زمزمه ام کند آبشار با سنج و دهل بخواند.
اما ترانه یی غمگینم و دریا، غروب بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند.
نت هایم را تمام نکرده چرا رهایم کردی؟ (شمس لنگرودی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:45 توسط آوا |
|
|
قمری ها آسمان را دارند دارا ... انار ما رفتن بی سؤال ...! (سیدعلی صالحی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:43 توسط آوا |
|
|
حلاج گفته : زمین جان آدمها تشنه کلمات است. خدایا تشنه ام. خیلی تشنه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:36 توسط آوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و این منم،
زنی تنها، در آستانه فصلی سرد. |
| پیوندها |
|
عاليجناب عشق بيد مجنون دلتنگی های نقاش خیابان نور نانوا دفتر خاطرات اسرار خدایا براي دلتنگي ام نیش و سکوت و خلوت |
|
RSS
|