![]() |
![]() |
|
|
... شاید شاید هم نه ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:59 توسط آوا |
|
|
به من بگو به من بگو خدای خوبم آیا هنوز با منی؟ آیا هنوز با توام؟ گونه هایم به نوازشت محتاجند به دیدارم بیا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 20:51 توسط آوا |
|
|
بیهوده زندهایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:14 توسط آوا |
|
|
باز هم تنهایی
و این سکوت کشنده که روحم را آرام آرام میخراشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:41 توسط آوا |
|
|
ببار ای نم نم باران بخواب بخواب ای دختر نازم لالایی کن مرغک من ببار ای نم نم باران سرود زندگی سر کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:47 توسط آوا |
|
|
جوجوی من امشب مرد
و من همراه تن نحیفش قلب شکسته ام را در باغچه سرد و تیره حیاط به خاک سپردم اولین کسی بود که بیدارم میکرد و آخرین کسی که قبل از خوابیدن دلم میخواست ببینم و امشب تنهای تنها خوابیده و فردا هرگز بیدارم نخواهد کرد چقدر زندگی بی رحم است و چقدر خدا بی رحم است کاش هرگز صبح فردا را نبینم لالائی کن مرغک من دنیا فسانه است چقدر دوست داشت براش لالائی ویگن رو بخونم چقدر دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:44 توسط آوا |
|
|
تمام راه را
دویدم و دویدم و دویدم ولی هرگز نرسیدم حالا خسته ام خسته تر از آن که حتی لحظه ای بایستم و به یاد بیاورم چرا می دویدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:56 توسط آوا |
|
|
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:53 توسط آوا |
|
|
دلم میگیرد وقتی به یادش میافتم او که قرار بود جمعههایم وقف قدمهایش باشد.
آسان است دروغ گفتن به زنی تنها آسان است از مشابهتها گفتن و گفتن که تو را میفهمم و تنها تو مرا خواهی فهمید
سخت است باور این که آسان فریبت دادهاند که باز تنهایی تنهاتر از قبل که اگر نه بازیچه تنها صندوقی بودهای تا غمهایشان را در آن پنهان کنند و فارغ بال شادی را به خانهشان ببرند
سخت است دوباره اعتماد کردن به این آدمها و هر روز هر لحظه سختتر و سختتر میشود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:5 توسط آوا |
|
|
گاهی نمی دانی چه بگویی
گاهی چیزی نیست که بگویی گاهی حرف زیاد است ولی گوشی برای شنیدنش نیست٬ حداقل تا هستی نمی بینندت٬ نمی شنوندت. انگار باید حتماْ بروی تا بفهمند زمانی بوده ای تا بدانند هنوز هستی٬ رسم دنیای آدمهاست دیگر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:48 توسط آوا |
|
|
آسمان دلش عجیب گرفته میبارد میبارد میبارد باران میشوید میبرد پاک میکند باران میبارد بیامان باران میشوید ردپا را مسافر را زمان را همه چیز و همه کس را که شست و برد، باران چشمانم هم بند خواهد آمد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:6 توسط آوا |
|
|
به خداوند اعتماد میکنم و رها میشوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:44 توسط آوا |
|
|
تمام برگهایمان را گریستیم
کاجی نبود تا سر بر شانه اش نهیم
سایه های عریان بر سکوت دیوارها و جامه های سپید در راه. (رضا چایچی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:25 توسط آوا |
|
|
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه از منبر بلند باد بالا که می رود درختها چه زود به گریه می افتند! (عمید صادقی نصب) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 7:9 توسط آوا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:37 توسط آوا |
|
|
«آن عهد یاد باد که از بام و در مرا هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:19 توسط آوا |
|
|
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7:58 توسط آوا |
|
|
من و سفینه حافظ که جز در این دریا بضاعت سخن درفشان نمی بینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:19 توسط آوا |
|
|
عروسک شکسته دیگر هرگز آوازی نخواهد خواند. سکوت٬ فریاد اعتراض او به دنیای آدمهاست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:2 توسط آوا |
|
|
امروز باز دلم شکست. اما نه مثل همیشه. ریز شد، غبار شد، به باد رفت. برای همیشه. یاد این شعر مرحوم فریدون مشیری افتادم: آه ای دل غمگین، که به این روز فکندت؟ فریاد که از یاد برفت آن همه پندت ای مرغک سرگشته، کدامین هوس آموز بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟ ای آهوی تنهای گریزان پریشان خون می چکد از حلقه پیچان کمندت ای جام به هم ریخته، صد بار نگفتم با سنگدلان یار مشو می شکنندت؟ آه، ای دل آزرده، در این هستی کوتاه آتش به سرم می رود از آه بلندت جان در صدف شعر، گهر کردی و گفتی صاحبنظرانند، پشیزی بخرندت. ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند امروز ندانم که فروشند به چندت؟ جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی ارزان تر از این درس محبت ندهندت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط آوا |
|
|
گاهی وسط جاده زندگی می ایستی٬ دور و برت رو نگاه می کنی٬ پشت سرت رو می بینی و گیج و گیج تر می شی. نمی دونی از کجا اومدی٬ برای چی اومدی٬ قرار بوده کجا بری٬ تا اینجای راه رو چطور طی کردی؟؟
انگار از یه خواب هزار ساله بیدار شده باشی و ببینی هیچ چیز سر جاش نیست. هیچ دلیلی برای بودنت نداری و هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن راهی که معلوم نیست به کجا می رسه.. هر کاری که می خوای بکنی از خودت می پرسی آخرش که چی؟ جواب: هیچ... خوب پس چرا؟؟ نمی دونم. خوب پس بی خیال. لحظه ها رو می کشی... لحظه هایی که انگار مرتب کش میان٬ تمومی ندارن٬ مثل تار عنکبوت دورت پیچیدن و اسیرت کردن... این منم. گیج و گنگ. آهای... کسی اینجا نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:30 توسط آوا |
|
|
خسته ام. خیلی خسته. به اندازه عمر دنیا...
کاش سیب زهرآلود رو من به جای سفیدبرفی می خوردم. می خوابیدم. و هرگز هم هیچ شاهزاده ای هوس نمی کرد با بوسه ای بیدارم کنه. یه خواب عمیق٬ آرام٬ بی دغدغه٬ ابدی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:20 توسط آوا |
|
|
Il arrive que les natifs de la Vierge aient une légère tendance à s'excuser d'exister, comme s'ils ne trouvaient rien de sérieux pour s'expliquer la raison de leur naissance. Parfois, un point de vue un rien plus spirituel peu adoucir ce jugement. Il s'agit d'une philosophie, très astrologique il est vrai, qui dirait que si vous êtes ici parmi nous, c'est parce que le monde en a besoin. Une bonne journée pour méditer cela... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:0 توسط آوا |
|
|
بعضی دردها نگفتنی است.
گاهی نمی خواهی یا نباید به زبانشان بیاوری. گاهی می خواهی٬ اما نمی توانی٬ نمی شود. یعنی واژه ای پیدا نمی کنی برای بیانشان... کاش فرهنگستانی بود که به جای معادلسازی واژه هایی که هستند٬ زبان درد را می شناخت٬ زبان عشق را می ساخت٬ زبان دل را. شاید آن وقت حرف زدن هایمان رنگ دیگری به خود می گرفت٬ تجربه دیگری میشد٬ شاید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:12 توسط آوا |
|
|
Seuls les imbéciles ne changent pas d'avis تنها احمق ها هرگز نظرشان را عوض نمی کنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:16 توسط آوا |
|
|
Give me a reason to love you |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:9 توسط آوا |
|
|
!Y a une solution à tout برای همه چیز راه حلی وجود دارد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:8 توسط آوا |
|
|
Même quand nous sommes loins L’un de l’autre Tout nous unit… (Saint-Jean Perse) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:34 توسط آوا |
|
|
در دریای غم چشم هایش غرق شدم. کاش می شد حل شدن حبه قندی خرد شوری آب دریا را به شیرینی بدل کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:50 توسط آوا |
|
|
گاهی باید جلوی دلت را بگیری گاهی باید جلوی دلت بایستی محاکمه اش کنی محکومش کنی اعدامش کنی 1 2 3 آتش...
داغ بوسه تیر خلاص را بر شقیقه دلم می بینی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:26 توسط آوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و این منم،
زنی تنها، در آستانه فصلی سرد. |
| پیوندها |
|
بيد مجنون دلتنگی های نقاش خیابان نور دفتر خاطرات اسرار براي دلتنگي ام نیش و سکوت و خلوت هوای وصال ستیز با نادانی سلمان |
|
RSS
|